ماموریت هیدرولیکی؛ چگونه سیاستگذاران به اسم مهار آب، ایران را به ورشکستگی آبی کشاندند
Updated: Oct 1

روزبه اسکندری - ـ پژوهشگر مستقل محیط زیست و کارشناس سازههای هیدرولیکی
بخش بزرگی از سرزمین ایران، امروز با افت شدید آبهای زیرزمینی، فرونشست زمین، خشکشدن تالابها، رودخانههای بیآب و تنشهای فزاینده بر سر چگونگی تخصیص آب روبهرو است. «خشکسالی» یک ویژگی اقلیمی است، اما «ورشکستگی آبی» پدیدهای انسانساخت است که در آن، تعهدات و مصارف آبی، برای زمانی طولانی، از منابع تجدیدپذیر آب بیشتر میشود و برای پوشاندن این بیلان منفی، اصل ذخایر و سرمایههای آبی سرزمین به مصرف میرسند.
اما چگونه ایران به این وضعیت دچار شد؟
پاسخ این پرسش را باید در الگویی جستوجو کرد که طی چندین دهه، مبنای سیاست آبی و توسعه کشور بوده است؛ الگویی که میتوان آن را به اسم «ماموریت هیدرولیکی» تعریف کرد، یعنی وظیفه دولت و دستگاههای فنی و اجرایی آن، مهار هرچه بیشتر آب، افزایش مداوم و کورکورانه عرضه و توهم چیره شدن بر محدودیتهای طبیعی با ابزارها و سازههای مهندسی است.
نتایج و محصولات ماموریت هیدرولیکی ملموس و قابل نمایش هستند؛ میتوان سد را افتتاح کرد، از ارتفاع و حجم مخزنش سخن گفت و روبانش را برید. اما حفظ یک رودخانه را چگونه میتوان افتتاح کرد؟ کاهش مصرف چه روبانی برای بریدن دارد؟ و احیای یک آبخوان چه امکانی برای نمایش در اختیار سیاستگذار میگذارد؟ همین تفاوت، بخشی از منطق ماموریت هیدرولیکی را توضیح میدهد: آنچه ساخته میشود، دیده میشود؛ اما ارزش آنچه حفظ میشود، اغلب از چشم نظام تصمیمگیری و مردمان پنهان میماند.
سدها، تونلهای انتقال آب، شبکههای آبیاری، چاههای عمیق و ایستگاههای پمپاژ، ابزارهای گوناگون همین الگوی توسعه بودند که بهجای سازگار کردن اقتصاد و جمعیت ایران با توان و ظرفیت آبی این سرزمین، تلاش کردند آب را برای توسعه قربانی کند.
توهم مهار آب؛ توسعهی فراتر از ظرفیت
مردمان ایران در گذشت قرنها ناگزیر بودند معیشت خود را با واقعیت محدودیت آب سازگار کنند. قنات شاید روشنترین نماد این سازگاری باشد؛ ساز و کاری که برخلاف بسیاری از روشهای نوین، در محدوده آب تجدیدپذیرِ در دسترس و توان طبیعی آبخوان عمل میکرد.
ورود فناوری مدرن همه چیز را تغییر داد: سدهای بزرگ امکان مهارِ رودخانهها را فراهم کردند. موتورپمپها برداشت آب را از اعماقی ممکن ساختند که پیشتر دسترسی به آنها دشوار بود. شبکههای مدرن آبیاری/ در مقیاسی بسیار بزرگتر- آب را توزیع کردند و تونلها و لولههای انتقال، امکان جابهجایی میان حوضههای آبریز را فراهم ساختند.
این تحولات دستاوردهای ملموس داشتند. سد میتوانست سیلاب را کنترل کند، آب شرب و کشاورزی را تامین کند، برق تولید کند و زمینه توسعه صنعتی و شهری را فراهم آورد. مشکل اما از جایی آغاز شد که مرزبندی میان سد بهعنوان ابزار توسعه و شاخص توسعه از میان رفت. این تجربه منحصر به ایران نبود. در قرن بیستم، سدهای عظیم از آمریکا و شوروی تا چین، هند و مصر به نمادهای توسعه و پیشرفت تبدیل شدند. اما در ایران، این نگاه با مجموعهای از عوامل سیاسی و اقتصادی نیز درهم آمیخت: تمرکز تصمیمگیری، سیاست خودکفایی کشاورزی، انرژی ارزان برای پمپاژ، گسترش نامتوازن شهرها، توسعه صنایع آببر و تلاش برای پخش جغرافیایی آب بدون توجه کافی به محدودیت اکولوژیکی حوضههای شکننده ودخالت نهادهای نظامی در اجرای پروژهها. در نتیجه، یک ذهنیت ناصواب بهتدریج بر سیاست آب مسلط شد که تا به امروز در نگاه سیاستگذاران باقی است: محدودیت طبیعی آب، مسالهای مهندسی است و میتوان آن را با فناوری برطرف کرد.
رودخانه؛ از اکوسیستم زنده تا مخزنی برای نگهداری آب
یکی از ریشههای فکری ماموریت هیدرولیکی این است که رودخانه را حجمی از آب میبیند که باید مهار، ذخیره، منتقل و مصرف شود. رودخانه اما تنها توده متحرکی از آب نیست. جریان، سیلاب، خشکسالی، رسوب، دما، پوشش گیاهی و حیات آبزیان در آن به هم وابسته هستند و اگر یکی را دستکاری کنی، تعادل بقیه نیز به هم میخورد.
سیلاب طبیعی مواد آلی را جابهجا میکند، دشتهای سیلابی را تغذیه میکند و برای بسیاری از گونههای آبزی، بخشی از چرخهٔ تولید مثل و حیات است. وقتی زمان و شدت این سیلاب عوض شود، رودخانه از نظر اکولوژیک، دیگر همان رودخانهٔ قبلی نمیماند.
سد، رسوب را پشت مخزن نگه میدارد. پاییندست که دیگر بار رسوبی طبیعی خود را نمیگیرد، بستر و کنارهها را میساید و این اثر معمولاً چند کیلومتر پایینتر تمام نمیشود؛ دشت، دلتا و حتی خط ساحلی هم تاثیر میگیرند.
در اقلیم گرم و خشک، تبدیل کردنِ رودخانهای نسبتاً باریک به پهنه وسیع و روبازِ مخزن، سطح تماس آب با هوا را بالا میبرد و نرخ تبخیر را بیشتر میکند. پس «ذخیره کردن آب» به معنای «حفظ آب» نیست.
همین نگاه ساده درباره انرژی برقآبی هم نیاز به بازنگری دارد. زیر آب رفتن پوشش گیاهی و تجزیه مواد آلی در بخشهای کماکسیژن بعضی مخازن پشت سد، میتواند مقادیری قابل توجه از متان آزاد کند. دیگر نمیشود برقآبی را مطلقاً انرژی پاک دانست؛ دستکم نه به آن معنا که در این سالها برایش تبلیغ شد.
هیچکدام از اینها به معنای نفی سد نیست. مساله درک این مهم است که در راستای نیل به توسعهٔ پایدار، سد باید وسیله بماند، نه آنکه به هدف تبدیل شود.
وقتی حقابهی طبیعی، «آب تلفشده» میشود
شاید خطرناکترین پیامد ماموریت هیدرولیکی، تغییر معنای آب باشد.
اگر رودخانه فقط منبع تامین دیده شود، هر میزان آب که برداشت نشود «تلفشده» به حساب میآید: آبی که به تالاب میرسد، روی دشت پخش میشود، وارد دریاچه میشود یا به دریا میریزد. از نظر اکولوژیک هیچکدام از اینها اتلاف نیست. همین آب، رسوب و مواد مغذی را با خود میبرد، سفره آبرفتی را تغذیه میکند، شوری را کنترل میکند و تالاب در پاییندست را زنده نگه میدارد. آبی که مستقیم به مصرف انسان نمیرسد، گاهی همان آبی است که کل حوضه را سر پا نگه میدارد.
کار وقتی بغرنج میشود که تمام جریان رودخانه «قابل تخصیص» فرض شود. محیطزیست میشود آخرین نفر در صف حقابه، آن هم در رقابتی که از پیش با شهر، صنعت و کشاورزی باخته است.
سد در چنین ساختاری، تعریف آب را هم عوض میکند. آنچه بخشی از رودخانه و اکوسیستم بود، پشت مخزن تبدیل میشود به عددی قابل اندازهگیری، قابل انتقال و قابل مصرف.
اینجا یکی از پایههای فکری ماموریت هیدرولیکی آشکار میشود: آب از عنصری در گردش در طبیعت، به منبعی بدل میشود که ارزشش را فقط با قابلیت برداشت میسنجند.
آب بیشتر، تشنگی بیشتر
چرا دههها افزایش عرضه نتوانست مشکل کمبود را حل کند؟ چون عرضه بیشتر همیشه تقاضای ثابت را پاسخ نمیدهد؛ گاهی خود، تقاضای بیشتری میسازد.
وقتی یک سد ساخته میشود، میزان جدیدی از آب در دسترس قرار میگیرد و اراضی تازهای زیر کشت میرود. صنعت به معادله افزوده شده، شهر بزرگ میشود و نیازهای تازهای به همان منبع وابسته میشود و در نهایت آنچه اول «ظرفیت اضافی» بود، کمکم «تعهد دائمی» تبدیل خواهد شد.
اما وقتی خشکسالی سر میرسد، یا آوردِ رودخانه کم شود، بازگرداندن مصرف به اندازه پیشین امکانپذیر نیست. کشاورزی، صنعت و شهر به آن آب عادت کردهاند. پس تلاش برای یافتن منبع بعدی شروع میشود: سد دیگر، تونل دیگر، انتقال از حوضهای دیگر، یا چاه بیشتر و عمیقتر.
اینگونه چرخهای شکل میگیرد که کمبود را با عرضه جواب میدهد، عرضه توسعه میآورد، و توسعه دوباره کمبود میسازد. سدسازی بیرویه، انتقال بینحوضهای، آبشیرینکن و چاه ژرف، بیشتر واکنشهایی بودند به کم آمدن آبی که خودِ این الگو ساخته بود.
از سد تا چاه؛ وقتی ماموریت به زیر زمین میرود
با کاهش توان منابع سطحی آب تجدیدپذیر برای پاسخگویی به تقاضای ایجاد شده، ماموریت هیدرولیکی پایان نیافت؛ فقط محل استخراج آب تغییر کرد: از رودخانه به آبخوان، از سطح به عمق. از دیدگاه منطق عرضه، چاه عمیق، تفاوت بنیادی و کارکردی با سد ندارد. هر دو امکان افزایش دسترسی انسان به آب را فراهم میکنند. سد جریان سطحی را کنترل میکند و پمپ چاه عمیق، امکان برداشت بیشتر از ذخایر زیرزمینی را میدهد.
اما آب زیرزمینی تفاوت مهمی دارد. بخشی از ذخایر آبخوانها طی دورههای متمادی انباشته شدهاند. هنگامی که برداشت برای سالهای متمادی از ورودی بیشتر باشد، جامعه دیگر فقط آب سالانه را مصرف نمیکند؛ اصل سرمایه آبی خود را پیشخور میکند.
اگر بارش و تغذیه سالانه را درآمد یک حساب بدانیم، ذخیره آبخوان سرمایه آن است. هنگامی که برداشت برای مدت طولانی از درآمد بیشتر باشد، کسری با مصرف سرمایه پوشانده میشود.
افت چشمگیر سطح آب زیرزمینی، نرخ بالای فرونشست زمین، خشکشدن چاهها، کاهش جریان پایه رودخانهها، نابودی تالابها و شور شدن منابع آب، پیامدهای همین ترازنامه منفیاند.
دیگر «بحران آب» به درستی شرایط موجود را توصیف نمیکند. ایران وارد دوران «ورشکستگی آبی» شده است.
کشوری میتواند بسیار خشک باشد اما چنانچه مصرفش را با منابع تجدیدپذیر خود هماهنگ کند، ورشکسته آبی نباشد. ورشکستگی زمانی آغاز میشود که تعهدات آبی برای مدتی طولانی از درآمد آبی بیشتر شوند و حکمران برای ادامه روند مصرف، اندوخته و ذخیره طبیعی مردمان خود را برداشت کند.
از مهندسی آب به حکمرانی آب
ایران برای سازگاری با آیندهای گرمتر، بینیاز از مهندسی نیست. بازچرخانی، تصفیه فاضلاب، کاهش تلفات، پایش مخازن و اصلاح شبکه آبیاری لازماند. مساله این است که مهندسی کجای ماجرا ایستاده باشد: ابزار سیاست پایدار، یا وسیلهای برای عقب راندن محدودیت طبیعی.
باید معلوم شود هر حوضه، بعد از تامین حقابه و حفظ تعادل آبخوان، واقعاً چقدر آب قابل تخصیص دارد. کشاورزی، صنعت و شهر باید خود را با همان میزان آب تنظیم کنند، نه برعکس.
قبلاً میپرسیدیم آب برای این توسعه را از کجا بیاوریم. امروز باید پرسید با آبی که واقعاً هست، چه توسعهای ممکن است. فاصلهٔ این دو پرسش، فاصله مدیریت عرضه با حکمرانی آب است.
رودخانه، کانال انتقال نیست، تالاب مخزن اضافه نیست، و آب زیرزمینی هم حساب پساندازی نیست که بشود اصلش را بیوقفه برداشت کرد.
حقابهٔ محیطزیست نباید ته ماندهای پس از تقسیم میان مصرفکنندگان باشد. اول باید معلوم شود طبیعت برای سرپا ماندن به چه میزان آب نیاز دارد؛ بعد درباره آن چه میماند تصمیم گرفت.
پایان عصر مهار؛ آغاز عصر سازگاری
نمیتوان سهم مشخصی از«ورشکستگی آبی» را به «ماموریت هیدرولیکی» نسبت داد. بحران آب ایران محصول چند چیز با هم است: تغییر اقلیم، سیاست خودکفایی کشاورزی، انرژی ارزان، شیوه تخصیص، توسعه نامتوازن شهری، نقش مافیای آب و تصمیمهایی نابخردانه که دههها روی هم انباشته شدهاند.
ماموریت هیدرولیکی اما یک تصویر را در ذهن سیاستگذار ماندگار کرد: محدودیت آب را همواره میتوان با اتکای بیشتر بر مهندسی و دسترسی به منابع آبی تازهتر،به تعویق انداخت. هر بار که منابع موجود پاسخگوی تقاضا نباشند، به جای بازنگری در ابعاد و الگوی توسعه، میتوان مرزهای تامین و مهار آب گستردهتر کرد.
«توسعه پایدار» زمانی معنا پیدا میکند که کشاورزی، صنعت و شهرنشینی، نه بر مبنای آبی که میتوان با پروژهای دیگر به دست آورد، بلکه بر میزانی که سرزمین - واقعاً و بهطور پایدار- قادر به تامین آن باشد، تناسب داشته باشند. در این حالت، آبخوان دیگر خزانه پنهانی برای پوشاندن کسری مزمن بودجه آبی کشور نخواهد بود.
در آغاز عصر ماموریت هیدرولیکی، هدف آن بود که چگونه آب بیشتری مهار شود تا توسعه بیشتری امکانپذیر شود اما امروز، پس از دههها آزمون و خطا، باید در پی آن بود که چگونه میتوان توسعه را با محدودیت آبی، سازگار کرد.
ورشکستگی آبی در نهایت همان صورتحساب سالها انکار این محدودیت است؛ صورتحسابی که دیگر نمیتوان پرداختش را به آینده موکول کرد.






















Comments